نزدیک دورها

زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه .
رفتم نزدیک
چشم ،مفصل شد.
حرف بدل شد به پر،به شوق،به اشراق.
سایه بدل شد به افتاب.
![]()
![]()
![]()
رفتم قدری در افتاب بگردم.
دور شدم در اشاره های خوشایند:
رفتم تا وعده گاه کودکی و شن،
تا وسط اشتباه های مفرح،
تا همه چیزهای محض.
رفتم نزدیک اب های مصور،
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور.
نبض می امیخت با حقایق مرطوب.
حیرت من با درخت قاتی می شد.
دیدم در چند متری ملکوتم.
دیدم قدری گرفته ام.
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر میرود.
من هم رفتم.
رفتم تا میز،
تا مزه ماست،تا طراوت سبزی.
انجا نان بود و استکان و تجرع:
حنجره می سوخت در صراحت ودکا.
![]()
![]()
![]()
باز که گشتم ،
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه های جراحت.
حنجره جوی اب را
قوطی کنسرو خالی
زخمی میکرد.
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۷ ق.ظ توسط سیمین
|