عشق چیست؟

مادر گفت :یعنی فرزند

پدر گفت: عشق یعنی همسر

دختر گفت :عشق یعنی عروسک

معلم گفت :عشق یعنی بچه ها

خسرو گفت: عشق یعنی شیرین

شیرین گفت: عشق یعنی خسرو

اما فرهاد هیچ نگفت .فرهاد نگاهش را به آسمانها برد با چشمانی آسمانی میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد میخواست شکایت کنداما نکرد نفسش دیگر بالا نمیامد سرش را پایین آورد و رفت هر چند که باران نمیگذاشت جلوی پایش را ببیند ولی او نایستاد .سکوت کرد و فقط رفت چون میدانست او نباید بماند و

                                            عشق معنا شد.

          رفت....