"هـــــــــــــــــــــــــــــــیس...
تــَمآم هوآ رآ بو مـے کشم
چشم مـےدوزم
زل مـے زنم…
انگشتم رآ بر لبآטּ زمیـטּ مے گذآرم:
” هــــیس… 
!مـے خوآهم رد نفس هآیش بـﮧ گوش برسد…!”
امآ…!
گوشم درد مـےگیرد از ایـטּ همـﮧ بـے صدآیـے
دل تنگـے هآیم را مچالـﮧ مـے کنم و
پرت مـے کنم سمت آسمآטּ!
دلوآپس تو مـے شوم کـﮧ کجآے قصـﮧ مآטּ سکوت کرده ایـے
کـﮧ تو رآ نمـے شنوم

اوج تنهایی را زمانی فهمیدم که مترسک به کلاغ گفت:
هر چقدر دوست داری نوکم بزن......اما تنهام نذار....

من...
سکوت...
پنجره های خاک گرفته...
اتاق خالی از تو...
نمیدانستم سنگینیش بیشتر میشود
در ازدحام آدم ها....!


روزی به قصد دانستن جای تو
از همه پرسیدم:
کجاست؟
زمین گفت: من هم منتظرم،
هر چه می گردم نمی یابم.
آسمان گفت:چشمان من چنان بر زمین دوخته است،
تا اگر آمد چکه چکه بسرایمش.
دریا گفت: هر روز به چشمان آسمان خیره ام،
تا اگر آمد موج موج خبر آمدنش فریاد کنم.
درخت گفت: قد می کشم
تا اگر آمد،
برگ برگ راه آمدنش مهیا سازم.
و من به خود گفتم:
کجاست؟ 
همه منتظرند،
پس من هم می نویسم تا اگر آمد،
واژه واژه
همه احساس حیات را برایش افـــــــــــــــــــــــــــشا کنم.

تا به حال شده دوست داشتنت رو قورت بدی… ؟!
لبخند بزنی…
بی تفاوت باشی…؟
شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست رو ببنده،خفه ات کنه…
هی دستت بره سمت گوشی…
برش داری…
نگاهش کنی…
پرتش کنی…..
شده یک آهنگ برایت بشه روحِ یک لحظه…
بشه خاطره…
و هر چه تکرار شه دیوونه ترت کنه…؟
شده بری همون خیابونی که با اون رفته ی…
چند متر جا رو هی بالا و پایین کنی…
اشک بریزی و…
لذت ببری…
همونقدر که آون روز لذت بردی…؟
شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری…
اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی…
انگشتت بره سمت کلمه send…
منطقت بمیره، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟
شده تمام روزو تو انتظار یک جواب،بیقرار باشی…
نرسه این جواب…
آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:"اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…
فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین…
مواظب خودت باش "
شده باز جوابی نیاید…؟
باز بشکنی…
هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،
دوستش داشته باشی…؟





